
غربت آن نيست که تنها باشي
فارق از فتنه و غوغا باشي
غربت آن است که مثل خود من
در ميان همه تنها باشي
گريه آمد خنده آمد گريه بامن پر گرفت
گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت
خنده آمد بامن اما طاقت ماندن نداشت
گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت
در شبان خسته دلگير تنهايي فقط
گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت
داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم
نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت

عشق مدد كن كه به سامان برسيم
چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم
يا من برسم به يار و يا يار به من
يا هردو بميريم و به پايان برسيم

آسمان را ديدم و آموختم که ابری شوم، بگريم و بعد،آبی شوم... صاف صاف. سبک سبک...
پرنده را ديدم و آموختم در آسمان آبی ای که هيچ وقت انتهايش را نديده ام به پرواز درآيم...
برگ را ديدم ياد گرفتم سبز باشم،سبزسبز،با طراوت و شاد و هر وقت خزان زردم کرد،
بدانم که دوباره خواهم روييد...
کوه را ديدم و آموختم چگونه استوار باشم...
خاک را ديدم و ياد گرفتم قابل استفاده باشم...
اشک را ديدم...ياد گرفتم که زلال باشم...
باران را ديدم وآموختم که پاک شوم.پاک و بی ريا و دريافتم که چقدر گوش نواز سخن گفتن خوب است.....
خورشيد را ديدم و دريافتم که غروب هم زيباست ....
گل را ديدم وياد گرفتم لطيف باشم و سعی کنم بوی خوب بدهم.....
عشق را ديدم و ياد گرفتم لبخند بزنم.....
و اين بود زندگي..........