
چرا پروانه ها معنای عشقند ؟
چرا جغدان هميشه اشکبارند ؟
چرا مردم همانند کبوتر .....
درون خانه ها جغدی ندارند ؟
چرا ما عاشق باد صباييم ؟
چرا يک بار با باران نباشيم ؟
چرا در هر زمان در فکر دريا ؟
چرا يک بار با طوفان نباشيم ؟
چرا لبهای مردم نيمه خشک است ؟
چرا لبخند در آن جا ندارد ؟
چرا توی قفسهامان قناريست ؟
چرا هيچ آدمی درنا ندارد ؟
اگر چه اين بيان آرزو بود...
ولی آخر چرا زيبا نباشيم ؟
چرا يک بار چون بال پرستو ؟
چرا يک بار چون دريا نباشيم ؟؟؟
اگه همه ی دنيا هم پيش چشمانت تاريك و سياه شد
باز هم بدان هميشه كوچكترين روزنه ای باقيست
برای اميد فردايت
روزنه ای
كه ممكن است دنيای ديروزت و پيش چشمانت
روشن تر از گذشته جلوه دهد...

نگاهم کن چشام ديگه برقی نداره زمستونه تو قلبم که هيچ گرمی نداره...
بميره اونکه ميخواستش چشامو گريون ببينه...
چه تهمتها شنيدم ...چه تلخيها کشيدم ...فقط تويی که ميدونی چه حسرتها چشيدم..
كاش ميدانستی در اوج تنهايی تو اون گرفتگی غروب غم انگيز
چند بارشکستم...چند بار دلم گرفت...چند بار اه کشيدم....
اما
تا خواستم داد بزنم که ديگه....
.....
صدام گرفت و فرياد زدم
دوست دارم

با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست,
به خیسی چشمانم باور نداشتی.
با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .
نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی ام را نشان دادم و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.
مرگ هم با عشق زیبا ست.
دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار
