تبليغاتX
امید به ناامیدی


امید به ناامیدی

یاوری ها

دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فداي او شد و جان نيز هم

یادم باشد!

که حرفی نزنم که به کس بر بخورد

که نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

که راهی نروم که بیره باشد

که چیزی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد!!!

که روزگار خوش است

و همه چیز بر وفق مراد است

و تنها......

تنها دل ما دل نیست............

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:28 توسط یاور| |

چه شبهاتاسحرنام توراازته دل صداكردم
دلم راباجنون بي كسي ها اشناكردم
نفهميدم كه مي ميرم نباشي مثل پروانه
تورامن درته اين كوچه برفي رهاكردم
چه شبهاتاسحرباقاصدك درخلوتي بي رنگ
نشستم موبه موي خاطراتت راسواكردم
به پاي قاصدك بستم صبوري راشبيه گل
نوشتم روي گلبرگش كه من بي توچه هاكردم

باهمه دردجدايي هاصدايت مي كنم
باتمام بي صدايي هاصدايت مي كنم
چشم بي نورم به درمانده بيا
درميان روشني ها صدايت مي كنم
بي وفايي نيست كارتو با دل من
بااخرين حدوفاداري صدايت مي كنم

    هرجا بودي يادت نره يه عاشقي به يادته

 دو چشم منتظر به در هميشه چشم به راهتهفقط خيال ناز توست که اين سکوت رو ميشکنه
دست نجيب تو فقط تار دلم رو ميزنه
هرجا بودي يادت نره دلم اسير خواستنه
وقتي نباشي کاره من روز و شب رو شمردنه
هرجا بودي يادت نره دلم اسير خواستنه
وقتي نباشي کاره من روز و شب رو شمردنه

 

گريد سوزد افروزد و نابود شود
هركه چون شمع بخندد به شب تار كسي
بي گمان دست در آغوش نگارش ببرند
هر كه چون بوسه ستاند ز
لب
يار كسي
كاش معشوق ز عاشق طلب جان ميكرد
تا كه
هر بي سرو پايي نشود يار كسي


پروانه روزي مي ميرد شمع روزي خاموش ميشود
گل روزي پرپر ميشود ولي عشق تو هرگز پايان نميابد
با تو هميشه بي تو هرگز

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:19 توسط یاور| |

چرا پروانه ها معنای عشقند ؟


چرا جغدان هميشه اشکبارند ؟


چرا مردم همانند کبوتر .....


درون خانه ها جغدی ندارند ؟


چرا ما عاشق باد صباييم ؟


چرا يک بار با باران نباشيم ؟


چرا در هر زمان در فکر دريا ؟


چرا يک بار با طوفان نباشيم ؟


چرا لبهای مردم نيمه خشک است ؟


چرا لبخند در آن جا ندارد ؟


چرا توی قفسهامان قناريست ؟


چرا هيچ آدمی درنا ندارد ؟


اگر چه اين بيان آرزو بود...


ولی آخر چرا زيبا نباشيم ؟


چرا يک بار چون بال پرستو ؟


چرا يک بار چون دريا نباشيم ؟؟؟

اگه همه ی دنيا هم پيش چشمانت تاريك و سياه شد

باز هم بدان هميشه كوچكترين روزنه ای باقيست

برای اميد فردايت

روزنه ای

كه ممكن است دنيای ديروزت و پيش چشمانت

روشن تر از گذشته جلوه دهد...

نگاهم کن چشام ديگه برقی نداره زمستونه تو قلبم که هيچ گرمی نداره...

بميره اونکه ميخواستش چشامو گريون ببينه...

چه تهمتها شنيدم ...چه تلخيها کشيدم ...فقط تويی که ميدونی چه حسرتها چشيدم..

كاش ميدانستی در اوج تنهايی تو اون گرفتگی غروب غم انگيز

چند بارشکستم...چند بار دلم گرفت...چند بار اه کشيدم....

اما

تا خواستم داد بزنم که ديگه....

.....

صدام گرفت و فرياد زدم

دوست دارم

با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست,

به خیسی چشمانم باور نداشتی.

با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .

نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی ام را نشان دادم و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست  برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم  و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.

مرگ هم با عشق زیبا ست.

دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:2 توسط یاور| |

عقل می گوید :خواستن باید در حریم حیا باشد.دل می گوید :عشق را با حیا ارتباطی نیست . عقل می گوید:باید قبل از ورود به دریای عشق از آرامش آن اطمینان یافت.دل می گوید:لذت دریا به طوفان و کشتی شکسته آن است.عقل می گوید:رعایت سنت واحترام و عرف زیباتر از عشق است. دل می گوید:عشق زیباتر تر از زیبایست. با خودم گفتم هر چه عقل بگوید آن کنم ناگهان صدایی شنیدم صدای عقل بود.گفت:پیروی از من شرطش شکستن دل است چون شکستن دل کوچ من از سرزمین تن است.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 19:49 توسط یاور| |

به آب و آتيش ميزنم فکرت بره از تو سرم مي خوام فراموشت کنم اما بازم عاشق ترم طفلي دل ساده من نشد تو رو نگه داره فقط يادم مياد نوشت چشماتو خيلي دوست داره

دوست داشتن گاه سکوت است.... گاه نگاه ای غریبه این درده مشترکه منو توست که نمی توانیم در چشمان یکدیگر نگاه کنیم

کاش ميتوانستم هر روز چنان زندگي کنم که گويي فردا خواهم مرد. در اين صورت زندگي چه قدر زيبا و دوست داشتني مي شد

سكوتم را به باران هديه كردم، تمام زندگي را گريه كردم، نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:40 توسط یاور| |

اگه بری نمی گم خودکشی می کنم........................ولی می میرم...می شکنم.....و.....شاید بفهمی شاید هم نه

سكوتم را به باران هديه كردم، تمام زندگي را گريه كردم، نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

www.yavariha.blogfa.com

و دوستت دارم ها که بارها تکرار شد...........

آرزویم با تو بودنه

WWW.YAVARIHA.BLOGFA.COM

و تو رو داشتن...............

نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8:56 توسط یاور| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ