امید به ناامیدی
یاوری ها
ترس من از بی کسی نیست
ترس من از نبود تو نبود حرفهای تو نبود یاد و خاطرت نبود لحظه های تو ترس من از بی کسیه ترس من از سردی خنده های تو سکوت بی وقفه ی آن کلام تو ترس من از نبودنت ترس من از بی کسیه حتی اگه یه دنیایی بخوان که یار من باشن حتی اگه تموم عمر همدم لحظه هام باشن بگو فقط یه ثانیه وقتی که تو نخوای باشی من بی تو خیلی بی کسم ترس من از نخواستنت نخواستن از موندنت ترس من از بی کسیه. در حضور واژه های بی نفس نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی ، نه بر لب های من آهی
نـه جـان بـی نصـیـبـم را پیـامـی از دلارامـی نـه شـام بـی فـروغـم را نشانـی از سـحـر گاهـی
نیابد محفلـم گرمی ، نه از شمعی نه از جمعی ندارد خـاطـرم الـفـت ، نه با مـهـری نه با ماهـی
کی ام من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان نه آرامی ، نه امیدی ، نه همدردی ، نه همراهـی
گهـی افـتـان و خیزان چون غبـاری در بیـابان گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی «رهی معیری» خوش است اندوه تنهائي كشيدن اگر باشد اميد باز ديدن آينه اي برابر آينه ات ميگذارم تا از تو ابديتي بسازم ازپس اين حصار سرد و دلتنگی تا ابد بر ديوار نگاهت مصلوب می مانم می دانم که از سنگينی نگاهت ديوار خواهد شکست گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور..... اما هر وقت گونه هايم خيس ميشوند مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخواهي براي اينکه تو قلبش جا بگيري خودتت را کوچک کني ... دلم حالش خوشه اصلآ بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره رنج را آشفته در لبخند پنهان می کنم واسه رگبار واسه بارون چتر دستاتو میخوام واسه ی برف زمستون تب حرفاتو میخوام واسه ی تموم عمر پیشم بمون من تو رو هر روز میخوام حتی نه یک روز در میون واسه وحشت ازسیاهی برق چشماتو میخوام واسه ثبت بیگناهی حرف لبهاتو میخوام چی میخوای صدای التماسمو چه عاجزانه میگه پیش من بمون چی میخوای شکستن غرورمو شاید بشیم هم آشیون گل یخ اگه بی همزبون نبود به خدا یخ نمیزد آدم خوب کهیهو بد نمیشد سری به دوزخ نمیزد اگه عشق سری میزد به آدما کسی سیا بخت نمیشد زندگی سخت نمیشد شاید کسی را که با تو خندیده است را از یاد ببری اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است فراموش نخواهی کرد. مردم مرا دیوانه می خوانند از این رو که روزهای زندگیم را با طلا نیز نمی فروشم.من هم آنها را دیوانه می خوانم چرا که می پندارند روزهایم با طلا خریدنی است.
تا ميتوانی دلی به دست يار چون انسانی حالا من . من ميتوانم با مهربانی دل تو را من به دست بيارم . حالا تو ، تو ميتوانی با مهربانی دل مرا تو به دست بياری حالا او ، او ميتواند با مهربانی دل مرا او به دست بيارد حالا ما . ما ميتوانيم با مهربانی شکوفه دوستی بکاريم پس. تا ميتوانی با مهربانی دلی به دست آر چون انسانی مهربان باشید 


صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی















![]()





تا دلش غمگین نگردد
هر کس که با ما نشست






| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

















