نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی ، نه بر لب های من آهی
نـه جـان بـی نصـیـبـم را پیـامـی از دلارامـی
نـه شـام بـی فـروغـم را نشانـی از سـحـر گاهـی
نیابد محفلـم گرمی ، نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خـاطـرم الـفـت ، نه با مـهـری نه با ماهـی
کی ام من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی ، نه امیدی ، نه همدردی ، نه همراهـی
گهـی افـتـان و خیزان چون غبـاری در بیـابان
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
«رهی معیری»